خیلی چیزا عوض می شد.دلم می خواست همیشه خودم باشم و بی نقاب حرفمو
بزنم.حرفایی که هرچند از جنس حرف های خوشایند نیست اما حرف منه.تو این وبلاگ
از دلتنگیام گفتم از حرف دلم.آرامش عجیبی داشتم اینجا اما دیگه اینجا رو به روز نمی کنم
چون حرف دل من باعث رنجش آدمایی می شه که اگه اینجا از غم خودم بگم هیچ وقت
دلیلشو نمی پرسن و اصلن براشون مهم نیست.اما وای به حال روزی که تو نوشته هام
رد کمرنگی از اونا باشه.این روزا یاد بعضی نفرات و خاطراتی که ازشون دارم بدجوری
اشک می شه رو گونه هام.یه گوشه کز می کنم و بغض می شم و یادم می یاد
sms روز ولنتاین باباییمو که گفته بود عزیزترین دوستشم و من گفتم با اینکه send to all
کردی ولی خوشحال شدم.جواب داد: نه سند تو ال نبود و...
آره تو راست می گفتی من عزیزترین دوستت بودم اما هیچ وقت حوصلمو نداشتی و
امروز می فهمم که اشتباه کردم نباید از لاک تنهاییم می اومدم بیرون تو هم حق داشتی
حضور من آزاز دهنده بود.آدما بیشتر از هر چیزی به شادی نیاز دارن و من که یکسره
اندوه بودم تو جمع شاد شما از اولم جایی نداشتم.باید ازت ممنون باشم همینکه
تحملم کردی هر چند خیلی وقتا سردیتو احساس کردم اما...می خوام برم تو غار تنهاییم
دیگه با این وبلاگ خداحافظی می کنم.شاید بهتر باشه دلتنگی هامو تو تقویمم بنویسم
یادم رفته بود خودم یه بابای خوب و مهربون دارم که آغوشش برای گریه هام همیشه بازه.
فقط مشکل اینجاست که من برای گریه کردن تو این آغوش گرم زیادی بزرگ شدم.
آدما وقتی بزرگ میشن گریه مشکل می شه براشون اینه که غماشونو تو دلشون میریزن
و دلشون هر روز تنگ تر میشه تا اینکه بالاخره یه روز می ترکه.
تا هوای گریه کردم یار رفت
این غزال از بوی خون رم می کند.
![]()
۲) نهایت آرزوی این روزهایم اینست که مست شوم.و الکل ذرات سرد تنم را گرم کند اما دریغ که
برای مستی نه مجالیست نه خلوتی.
۳) در تمام طول زندگی ام تنها یک بار عاشق شدم و عشق برای من تنها یکبار اتفاق می افتد.
۴) هرگونه شباهت بین افراد یاد شده در این وبلاگ با دنیای واقعی تصادفی نیست.
پ.ن:
می گه: تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی.
-می گم: من؟ پس چرا هر چی نگاه می کنم تو این آینه جز دو تا چشم گریون نمی بینم.
گریه ام بی اختیار آی آی آی آی
شد چو باران بهار های های های های
باید ازش ممنون باشم یا متنفر؟
دوست دارم بلند بلند گریه کنم بعدش بلند بلند بخندم و با دستگاه اپیلاتور بیفتم به
جون دست و پام و تا می تونم درد بکشم.مازوخیسم گاهی اوقات لازمه تا آدم یاد بگیره
چطور درد شکستنو تحمل کنه.
احساس می کنم.۲۵ خرداد ۸۳.همون روزی که خواهرت زنگ زد خونه امون و گفت دکترا
جوابت کردن و من حیرون موندم.فکر نمی کردم حالت اینقدر بد باشه.اما وقتی رسیدم
بیمارستان فقط جسمت روی تخت بود.لحظه های نفس گیر و موج کسانی که اومده بودن
تا برای آخرین بار ببیننت.من مبهوت مونده بودم.حتی نتونستم دستتو بگیرم و برای
آخرین بار بغلت کنم.خونه که رسیدم همش می گفتم همین روزاست که خوب می شی و
بر می گردی خونه اونوقت میام پیشت و یه دل سیر باهات حرف می زنم.اما تلفن که
۱۱ شب به صدا در اومد و صدای بغض آلود بابات...
باورم نمی شد که فردا تشییع جنازه ات باشه.باورم نمی شد که بذاری بری به همین سادگی.
واسه همینه که هنوزم که هنوزه از اون بیمارستان لعنتی ۵ آذر متنفرم.می دونی از چی
دلم می سوزه از اینکه بخاطر این کنکور لعنتی نتونستم تو مراسمت باشم.آخه گرگان
نبود.جسمتو تقدیم خاک دیارت کردن.تو رفتی و بوی نرگس هم رفت.و بعد از تو بارها و بارها
دلم شکست.خیلی وقته دیگه به خوابمم نمی یای.دلم می خواد یه روزی بیام پیشت
بنشینم کنار سنگ مزارت و تا می تونم زار بزنم.دلم این روزا خیلی هواتو کرده نرگسم.
امروز وقتی این آهنگ بنانو گوش می دادم یهو اتاقم پر از بوی نرگس شد.و هق هق گریه
امان نمی دهد...
همه شب نالم چون نی که غمی دارم که غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی یارم یارم
با ما بودی بی ما رفتی چو بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی
چو کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی اسیر عشقم چنان که دانی
رهایی از غم نمی توانم تو چاره ای کن که می توانی
گر ز دل برآرد آهی آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شاهد جان سرو روان کز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی
تنها ماندی تنها رفتی
به کجایی غم گسار من
فغان زار من بشنو باز آ باز آ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو باز آ
چون روشنی از دیده ی ما رفتی
با قافله ی باد صبا رفتی
تنها ماندم
تنها رفتی.
هر دم از نو غمی آید
به مبارک بادم.
می شود بر قلبم.نه من شیرینم نه فرهادی مانده.تنها تیشه ایست که پشت هم فرود
می آید بر آرزوهای زنی تنها.زنی که این روزها رک بودنش می رنجاند.ساز ناکوکی ست
بین آدم ها.آدمهایی که از جنمی دیگرند.
من سردم است.و اتاق پر شده از صدای محزون بنان که می خواند:
همه شب نالم چون نی
که غمی دارم که غمی دارم
۱) خدایا شکرت
۲) به درک
ـمن: سوت می زنم.![]()
پ.ن:
از جملات قصار یک شاعر باشعور تحصیلکرده و دانشجوی نمونه ی رشته ی ادبیات که
در نهایت باسوادی ( دق) را ( دغ ) می نویسد.
تازگیا دارم به استعداد خودم در زمینه ی حالگیری پی می برم.
دیشب هوای اتاقم حسابی بارونی بود.غمگین بودم.آرامش داشتم
از همه مهمتر دلم می خواست خدا از اون بالا بیاد پایین و بغلم کنه.
مگه تقصیر منه که با کوچکترین تلنگری بغضم شکسته می شه؟
مگه تقصیر منه که دلم زیادی نازک شده؟با وجود همه ی درس نخوندنام
ارشد مجاز شدم.هر چند گرایشی که دوست ندارم اما دیروز چقدر از
این موضوع خوشحال بودم و امروز اثری از اون شادی نیست.چقدر گریه
خوبه.آدم تو گریه هاش به خودش نزدیک تره و من چقدر خسته ام.نشستن های
طولانی پشت کامپیوتر درد کمرمو بیشتر کرده.دلم می خواد از همه چی دور باشم
از این خونه از این شهر از این آدمها حتی از این دنیای مجازی.چقدر دلم می خواد
به گنجشکا بگم خفه شن.این جیک جیک مستون بدجوری رو اعصابمه.