تبليغاتX
باران ترانه
خرداد تلخ است پر از بوی رفتن است.بوی پرنده شدنت را این روزها بیشتر از هر زمانی

احساس می کنم.۲۵ خرداد ۸۳.همون روزی که خواهرت زنگ زد خونه امون و گفت دکترا

جوابت کردن و من حیرون موندم.فکر نمی کردم حالت اینقدر بد باشه.اما وقتی رسیدم

بیمارستان فقط جسمت روی تخت بود.لحظه های نفس گیر و موج کسانی که اومده بودن

تا برای آخرین بار ببیننت.من مبهوت مونده بودم.حتی نتونستم دستتو بگیرم و برای

آخرین بار بغلت کنم.خونه که رسیدم همش می گفتم همین روزاست که خوب می شی و

بر می گردی خونه اونوقت میام پیشت و یه دل سیر باهات حرف می زنم.اما تلفن که

۱۱ شب به صدا در اومد و صدای بغض آلود بابات...

باورم نمی شد که فردا تشییع جنازه ات باشه.باورم نمی شد که بذاری بری به همین سادگی.

واسه همینه که هنوزم که هنوزه از اون بیمارستان لعنتی ۵ آذر متنفرم.می دونی از چی

دلم می سوزه از اینکه بخاطر این کنکور لعنتی نتونستم تو مراسمت باشم.آخه گرگان

نبود.جسمتو تقدیم خاک دیارت کردن.تو رفتی و بوی نرگس هم رفت.و بعد از تو بارها و بارها

دلم شکست.خیلی وقته دیگه به خوابمم نمی یای.دلم می خواد یه روزی بیام پیشت

بنشینم کنار سنگ مزارت و تا می تونم زار بزنم.دلم این روزا خیلی هواتو کرده نرگسم.

امروز وقتی این آهنگ بنانو گوش می دادم یهو اتاقم پر از بوی نرگس شد.و هق هق گریه

امان نمی دهد...

همه شب نالم چون نی که غمی دارم که غمی دارم

دل و جان بردی اما نشدی یارم یارم

با ما بودی بی ما رفتی چو بوی گل به کجا رفتی

تنها ماندم تنها رفتی

چو کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود

دور از یارم خون می بارم

فتادم از پا به ناتوانی اسیر عشقم چنان که دانی

رهایی از غم نمی توانم تو چاره ای کن که می توانی

گر ز دل برآرد آهی آتش از دلم خیزد

چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد

نه حریفی تا با او غم دل گویم

نه امیدی در خاطر که تو را جویم

ای شاهد جان سرو روان کز بر ما رفتی

از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی

تنها ماندی تنها رفتی

به کجایی غم گسار من

فغان زار من بشنو باز آ  باز آ

از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو باز آ

چون روشنی از دیده ی ما رفتی

با قافله ی باد صبا رفتی

تنها ماندم

تنها رفتی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:56  توسط باران ترانه  | 

 

   هر دم از نو غمی آید

      به مبارک بادم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:49  توسط باران ترانه  | 

به هر که می نگرم تصویر مغشوشی از رذالت می بینم.تصویر گاه و بی گاه زیبایی که داغ

می شود بر قلبم.نه من شیرینم نه فرهادی مانده.تنها تیشه ایست که پشت هم فرود

می آید بر آرزوهای زنی تنها.زنی که این روزها رک بودنش می رنجاند.ساز ناکوکی ست

بین آدم ها.آدمهایی که از جنمی دیگرند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:0  توسط باران ترانه  | 

در این روزهای گرم بهاری عجیب احساس سرما می کنم.

من سردم است.و اتاق پر شده از صدای محزون بنان که می خواند:

همه شب نالم چون نی

که غمی دارم که غمی دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:26  توسط باران ترانه  | 

به قول نازنین یار مهربانم ۲ تا جمله رو همیشه یادت باشه تا زندگیت به از این شود

۱) خدایا شکرت

۲) به درک

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:17  توسط باران ترانه  | 

ـ هی عوضی از حریم خودت تجاوز نکن

ـمن: سوت می زنم.

پ.ن:

از جملات قصار یک شاعر باشعور تحصیلکرده و دانشجوی نمونه ی رشته ی ادبیات که

در نهایت باسوادی ( دق) را ( دغ ) می نویسد.

تازگیا دارم به استعداد خودم در زمینه ی حالگیری پی می برم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:56  توسط باران ترانه  | 

 دیشب هوای اتاقم حسابی بارونی بود.غمگین بودم.آرامش داشتم

 از همه مهمتر دلم می خواست خدا از اون بالا بیاد پایین و بغلم کنه.

 مگه تقصیر منه که با کوچکترین تلنگری بغضم شکسته می شه؟

 مگه تقصیر منه که دلم زیادی نازک شده؟با وجود همه ی درس نخوندنام

ارشد مجاز شدم.هر چند گرایشی که دوست ندارم اما دیروز چقدر از

 این موضوع خوشحال بودم و امروز اثری از اون شادی نیست.چقدر گریه

 خوبه.آدم تو گریه هاش به خودش نزدیک تره و من چقدر خسته ام.نشستن های

 طولانی پشت کامپیوتر درد کمرمو بیشتر کرده.دلم می خواد از همه چی دور باشم

 از این خونه از این شهر از این آدمها حتی از این دنیای مجازی.چقدر دلم می خواد

 به گنجشکا بگم خفه شن.این جیک جیک مستون بدجوری رو اعصابمه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:57  توسط باران ترانه  | 

بجای من ببین

بجای من گوش کن

بجای من گام بردار

بجای من نفس بکش

تاوان زن بودن را ۲۳ سال است دارم اینگونه می پردازم.چه کنم گناهی کبیره مرتکب شده ام

زن به دنیا آمده ام.و مونث بودن نابخشودنی ترین گناهست.این سردرد لعنتی شقیقه هایی

که تیر می کشند و قلبی که دیگر نمی تپد.دلم می خواهد از صبح تا شب در خیابان

پرسه بزنم و فکر کنم و شعر ببافم.دلم می خواهد شب در زیر باران قدم بزنم و کسی نگوید

قباحت دارد.کاش می شد از این آدمها گریخت.از مرزهای ابلهانه ای که محصورم می کند

برای همین است که می گویم این جسم زیادی سنگین است باید آن را در این اتاق

رها کنم و اوج بگیرم تا نهایت دنیا.مانند بادبادکی که نخ را رها می کند و گم می شود در

آسمان.نقطه ای می شود و یادی در باد.

پی نوشت:

پرنده ی قفسی که باشی حق داری ندانی آزادی چیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:19  توسط باران ترانه  | 

تازگی ها از هر چی توش احساس باشه حالم به هم می خوره

دلم می خواد یه کبریت بردارم و هر چی دفتر شعر دارم بسوزونم

سرم گیج می ره.فلوکسیتین هم دیگه اثر نداره.آقای دکتر لطفن

ایندفعه ریتالین تجویز کن می گن فازش بیشتره.راستی یه نکته ی

مهم من ۹۹ درصد وجودم احساسه.از هرچی ام که توش احساسه بیزار

پس با این تفاسیر من دشمن درجه یک خودمم.

این دل لا مذهب بدجوری گرفته.نشستم لب پنجره و دارم سعی می کنم

بغض نکنم.اما نمی شه لعنتی.این بغض خیال شکستن نداره که نداره.

دارم ابی گوش می کنم.

               روح بزرگوار من دلگیرم از حجاب تو...

     چقدر این آهنگ آدمو تا مرز خودکشی پیش می بره.دارم فکر می کنم

       سقوط آزاد از پنجره یعنی تجربه ی یه حس نو.

.این اتاق  از ججم دلتنگی من خیلی کوچکتر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:40  توسط باران ترانه  | 

 امروز یه اتفاق مهم تو زندگیم افتاد و بعد از سه ماه بیکاری کار پیدا کردم

  صبح که از خونه زدم بیرون هوا عجیب بوی خوش مرگ می داد

 آدم هوس می کرد خودکشی کنه با این حال و هوا قدم می زدم

  و تو حال خودم بودم که اومد جلو سلام کرد( کارو می گم )

  و اینگونه بود که خیلی اتفاقی به جمع شاغلین پیوستم

   سر کار رفتن طعمی دارد بس شیرین.از همه مهمتر خودم این کارو پیدا کردم

  و شاید خوشحالیم بیشتر مال همینه.

   از این به بعد می تونم بیشتر کتاب بخورم.

     هوم....بوی کتاب می یاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:53  توسط باران ترانه  |