تبليغاتX
باران ترانه

باران ترانه

 دیشب هوای اتاقم حسابی بارونی بود.غمگین بودم.آرامش داشتم

 از همه مهمتر دلم می خواست خدا از اون بالا بیاد پایین و بغلم کنه.

 مگه تقصیر منه که با کوچکترین تلنگری بغضم شکسته می شه؟

 مگه تقصیر منه که دلم زیادی نازک شده؟با وجود همه ی درس نخوندنام

ارشد مجاز شدم.هر چند گرایشی که دوست ندارم اما دیروز چقدر از

 این موضوع خوشحال بودم و امروز اثری از اون شادی نیست.چقدر گریه

 خوبه.آدم تو گریه هاش به خودش نزدیک تره و من چقدر خسته ام.نشستن های

 طولانی پشت کامپیوتر درد کمرمو بیشتر کرده.دلم می خواد از همه چی دور باشم

 از این خونه از این شهر از این آدمها حتی از این دنیای مجازی.چقدر دلم می خواد

 به گنجشکا بگم خفه شن.این جیک جیک مستون بدجوری رو اعصابمه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:57  توسط باران ترانه  | 

شده که شعری را خیلی دوست داشته باشی و به همان اندازه از شاعرش متنفر باشی؟

مامانم چند وقت پیش می گفت:رفتار تو با مرد جماعت حالا هر چند هم بی منظور باشه

بد تعبیر می شه.به حرفش خندیدم و گفتم: نه فقط به عنوان یه دوست خوب همین

 هیچ وقت فکر ناجوری نمی کنن این ارتباط یه رابطه ی دوستانه و اجتماعیه.

 حالا می فهمم که حق با مامانم بود.من خیلی چیزا رو نمی بینم.

 پ.ن:

همیشه وقتی در آرامش کامل به سر می بری باید یکی پیدا شه که شیرجه بزنه تو اعصابت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:8  توسط باران ترانه  | 

بجای من ببین

بجای من گوش کن

بجای من گام بردار

بجای من نفس بکش

تاوان زن بودن را ۲۳ سال است دارم اینگونه می پردازم.چه کنم گناهی کبیره مرتکب شده ام

زن به دنیا آمده ام.و مونث بودن نابخشودنی ترین گناهست.این سردرد لعنتی شقیقه هایی

که تیر می کشند و قلبی که دیگر نمی تپد.دلم می خواهد از صبح تا شب در خیابان

پرسه بزنم و فکر کنم و شعر ببافم.دلم می خواهد شب در زیر باران قدم بزنم و کسی نگوید

قباحت دارد.کاش می شد از این آدمها گریخت.از مرزهای ابلهانه ای که محصورم می کند

برای همین است که می گویم این جسم زیادی سنگین است باید آن را در این اتاق

رها کنم و اوج بگیرم تا نهایت دنیا.مانند بادبادکی که نخ را رها می کند و گم می شود در

آسمان.نقطه ای می شود و یادی در باد.

پی نوشت:

پرنده ی قفسی که باشی حق داری ندانی آزادی چیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:19  توسط باران ترانه  | 

تازگی ها از هر چی توش احساس باشه حالم به هم می خوره

دلم می خواد یه کبریت بردارم و هر چی دفتر شعر دارم بسوزونم

سرم گیج می ره.فلوکسیتین هم دیگه اثر نداره.آقای دکتر لطفن

ایندفعه ریتالین تجویز کن می گن فازش بیشتره.راستی یه نکته ی

مهم من ۹۹ درصد وجودم احساسه.از هرچی ام که توش احساسه بیزار

پس با این تفاسیر من دشمن درجه یک خودمم.

این دل لا مذهب بدجوری گرفته.نشستم لب پنجره و دارم سعی می کنم

بغض نکنم.اما نمی شه لعنتی.این بغض خیال شکستن نداره که نداره.

دارم ابی گوش می کنم.

               روح بزرگوار من دلگیرم از حجاب تو...

     چقدر این آهنگ آدمو تا مرز خودکشی پیش می بره.دارم فکر می کنم

       سقوط آزاد از پنجره یعنی تجربه ی یه حس نو.

.این اتاق  از ججم دلتنگی من خیلی کوچکتر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:40  توسط باران ترانه  | 

 امروز یه اتفاق مهم تو زندگیم افتاد و بعد از سه ماه بیکاری کار پیدا کردم

  صبح که از خونه زدم بیرون هوا عجیب بوی خوش مرگ می داد

 آدم هوس می کرد خودکشی کنه با این حال و هوا قدم می زدم

  و تو حال خودم بودم که اومد جلو سلام کرد( کارو می گم )

  و اینگونه بود که خیلی اتفاقی به جمع شاغلین پیوستم

   سر کار رفتن طعمی دارد بس شیرین.از همه مهمتر خودم این کارو پیدا کردم

  و شاید خوشحالیم بیشتر مال همینه.

   از این به بعد می تونم بیشتر کتاب بخورم.

     هوم....بوی کتاب می یاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:53  توسط باران ترانه  | 

زیر چشمانم به طرز فجیعی به قول فروغ آشیانه ای برای تخم گذاری پرنده ها شده

انگشتانم را فرو می برم در این گودی می توانم به راحتی استخوان برآمده اش را لمس کنم

یک دستمال کاغذی بر می دارم و با حالتی عصبی رژلب  براق روی لب هایم را پاک می کنم

خشکی لب هایم بدجوری می زند توی ذوق.اشکی که مدتهاست توی چشم هایم حلقه زده

سر می خورد روی گونه هایم.و به دنبال آن بقایای سیاه ریمل جوی اشک را می آلاید.

کیف آرایشم را از روی میز برمی دارم و نگاهی به وسایل درون آن می اتدازم.اصلن تا به حال

به این مسئله فکر نکرده بودم که یک مرتبه چقدر زن شده ام.

دختر توی آینه با چشمان اشک آلودش نگاهم می کند.سرم را می گذارم روی میز تا

چشمان اشک آلودش را نبینم.می گفت دلش برام تنگ شده اما حتی سلام هم نکرد

حتمن فکر می کرد این مردی که روبرویم نشسته با من ارتباط عشقی عمیقی دارد.و من چقدر

از احتمال اینکه چنین فکری به ذهن کوچکش خطور کرده باشد خوشحال شدم.

دیگر او را احساس نمی کنم.و این یعنی او مرده...به همین سادگی.

راستی مدتیست عجیب عاشق ونگوک شده ام.حالا که زنده نیست می خواهم با روحش

ازدواج کنم.امشب گوش راستم را خواهم برید تا با گوش چپ او پایکوبی ارواح را عاشقانه بشنویم

من وینسنت ونگوک را عاشقانه دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:52  توسط باران ترانه  | 

زن ایرانی کدام حق را دارد ؟

۱) حق طلاق

۲) حضانت بچه

۳) ارث برابر

۴) آزادی                              

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:20  توسط باران ترانه  | 

دلم واسه کارتونای زمان بچگیم تنگ شده.مدرسه ی موش ها- خونه ی مادربزرگه

هادی و هدی -پینوکیو- واتو واتو -آقای سکسه- حنا دختری در مزرعه- باخانمان...

دیروز یه سری از آهنگای این کارتون های محبوبمو دانلود کردم.

نمی دونم چرا با آهنگ مدرسه ی موشها اینقدر بغض شدم.یادمه اول دبستان کیف

مدرسه ام عکس مدرسه ی موشها رو داشت.دوم ابتدایی جامدادیم عکس سنجاب

دوست داشتنی بنرو داشت و من کلی از همنشینی با بنر ذوق می کردم.

اون موقع نه کامپیوتر بود نه اینترنت.فقط و فقط یه جعبه ی جادویی که منو با زیل خان

یوگی و دوستاش- بامزی قویترین خرس جهان-و ... می برد به یه دنیای دیگه.دنیایی که

پر از خاطرات شیرین و دوست داشتنیه.نه اینکه من زیادی بزرگ شدم نه

اما دیگه کارتونای تلویزیون مثه قبل نیست.کارتونا پر شده از آدمای عجیب و غریب

آدم فضایی ها.جنگ درگیری شمشیر.و من چه بی اندازه دلم با دیدن این کارتونای جدید

می گیره.بچه هایی که کودکیشون با سفینه ی فضایی و دایناسور و آدم فضایی 

سپری می شه بعدها چه خاطراتی از دوران کودکیشون خواهند داشت؟؟؟؟

 ک مثل کپل

صحرا شده پر ز گل...

یه زمانی این آهنگ شادترین آهنگ زندگیم بود ولی حالا با شنیدنش بغض می کنم.

                                

پ.ن:

 آهنگارو از اینجا دانلود کنید.

  http://http://hezar-o-yekshab.blogspot.com/2007/12/50-60.html

                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:12  توسط باران ترانه  | 

امروز تولدش است تولد ناهید  سرشکی عزیز را می گویم.

         ناهیدی که این روزها غم غیر مجاز بودن روح بزرگش را آزرده

       و من غمگینم بخاطر تمام فریادهایی که با غیر مجاز شناخته شدن خاموش می شود.

       فریاد زنانی که خواهران من اند مادران من اند.و از همه مهمتر انسان اند.

      و حرمت انسان را شکستن گناهیست که وجدان های خفته هیچگاه طعمش را ادراک نمی کند

       و من امروز خوشحالم...

          خوشحال از اینکه امروز تولد ناهید مهربان است و او هیچگاه در قلبم خاموش نمی شود.

     تولد شاعری که در شعرهایش رنج می کشد.در نقاشی هایش درد می کشد

و مگر شاعر همین نیست؟ مگر شعر جز درد است؟؟ به قول حمید مصدق شعر جان شاعر را می کاهد

و کاهش جان شعر شاعر است.

            چقدر این شعر ناهید را دوست دارم.شعری که هر بار خواندنش لبریزم می کند:

                        این که زنم مرز نیست

                              نگاه بی ربط تو

                                   ربطم می دهد

                              محصورم می کند

                                و حصاری فولادین

                                 تنم را می گیرد میان مشت.

ناهید جان به دستان خسته ات که عشق تصویر می کند و در اوج خستگی امید قسمت می کند

بوسه می زنم.

ناهید را اینجا بخوانید.      www.nahid503.persianblog.ir

پ.ن:

۱)از امروز اردیبهشت آغاز می شود .اردیبهشتی که همیشه برایم عجیب بوده.سرشار از

دلتنگی ای که بی ارتباط به روز تولدم نیست.

۲) راستی فردا تولدم است.و من هیچ حسی ندارم.شایداز همیشه غمگین تر...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:51  توسط باران ترانه  | 

نظریه ی butterfly effect می گه: حتی بال زدن یه پروانه در گوشه ای از جهان

ممکنه باعث طوفان در نقطه ای دیگه بشه.یعنی همه ی موجودات زنده و غیر زنده

رو هم تاثیر می ذارن.بدون در نظر گرفتن موقعیت مکانی.

دارم فکر می کنم اگه این نظریه درست باشه.بودن من باعث چند تا طوفان شده

کم نبوده پروانه هایی که پروازشون طوفان که نه زلزله به پا کرده تو زندگیم.اما من چی؟

من که خنثی بوده وجودم.جزو کدوم دسته قرار می گیرم؟ نه زنده نه بی جان.

پس من چی ام؟؟شاید اشکی که دیده رو تار و صفحه ی بی بهار تقویمو خیس می کنه.

اشک این مروارید گرانبهایی که از من ثروتمندترین زن دنیا رو ساخته.

اشک هایی به بهای احساسی به تاراج رفته.اشک هایی به بهای روزگار رفته....

پ.ن:

۱) این نظریه رو تو یه وبلاگی خوندم.با پوزش از نویسنده بخاطر این سرقت کوچولو.

 ۲) دلم می خواد در اوج غم قهقهه بزنم.روزگار غریبیست نازنین....

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:19  توسط باران ترانه  |