دیشب هوای اتاقم حسابی بارونی بود.غمگین بودم.آرامش داشتم
از همه مهمتر دلم می خواست خدا از اون بالا بیاد پایین و بغلم کنه.
مگه تقصیر منه که با کوچکترین تلنگری بغضم شکسته می شه؟
مگه تقصیر منه که دلم زیادی نازک شده؟با وجود همه ی درس نخوندنام
ارشد مجاز شدم.هر چند گرایشی که دوست ندارم اما دیروز چقدر از
این موضوع خوشحال بودم و امروز اثری از اون شادی نیست.چقدر گریه
خوبه.آدم تو گریه هاش به خودش نزدیک تره و من چقدر خسته ام.نشستن های
طولانی پشت کامپیوتر درد کمرمو بیشتر کرده.دلم می خواد از همه چی دور باشم
از این خونه از این شهر از این آدمها حتی از این دنیای مجازی.چقدر دلم می خواد
به گنجشکا بگم خفه شن.این جیک جیک مستون بدجوری رو اعصابمه.


